کد مطلب 5176- ۱۹ بهمن ۱۳۹۴ - ۲۱:۰۵:۲۷


گفتگوی اختصاصی پرگون با جانباز انقلاب اسلامی:

نگاهم به شهید کریمی بود که چند تیر به پایم اصابت کرد/ ممنون زحمات شهید فقیهی هستم

محمد جعفر محمدی یکی از جانبازان انقلاب اسلامی در قیروکارزین است که حرفهای جالبی برای نسل جوان دارد.

به گزارش پرگون ، با گفتگویی که با یکی از جانبازان انقلاب داشتیم روحیه ی تازه ای گرفتیم و دانستیم عشق به امام حدّ و مرز ندارد و تنها فرمان امام کافیست تا جان را فدایش کنی.

مردم شهرستان قیروکارزین نیز به سهم خود سه شهید و دو جانباز تقدیم این انقلاب کرده اند که با یکی از این جانبازان به گفتگو نشسته ایم.

با صدای امام و پیام امام روحیه میگرفتیم

محمد جعفر محمدی هستم / جانباز 45 درصد ، متولد 1327 و ساکن امامشهر در شهرستان قیروکارزین هستم.

سال 57 بصورت مخفیانه نوارهای امام را گوش میدادیم. در خانه ای که امن باشد انقلابی های جمع میشدیم و نوار را پخش میکردیم. یا اینکه اطلاعیه ای یا نامه ای از امام که بدستمان میرسد را می خواندیم و بقیه گوش میکردند. با صدای امام و پیام امام روحیه میگرفتیم.

تا اینکه دستور به راهپیمایی و تظاهرات علیه رژیم شاهنشاهی دادند. چند روز بود که تظاهرات می کردیم. تا اینکه 1 دیماه 1357 از امامشهر با دوستانمان جمع شدیم و به سمت کارزین (فتح آباد قدیم) حرکت کردیم. در کارزین هم عده ای از برادران انقلابی به ما پیوستند و همگی به سمت شهر قیر حرکت کردیم. به محض اینکه به قیر رسیدیم و از وسایل نقلیه پیاده شدیم شعارهای مرگ بر شاه و زنده باد امام را شروع کردیم. هنوز خیلی از شعارهای انقلابی رایج نشده بود و عمدتاً مرگ بر شاه می گفتند. قرار بر این شد که جمعیت به سمت ژاندارمری حرکت کند و ساختمان آن را محاصره کند.

نیروی مسلح زیادی از هنگ فیروزآباد به قیر آمده بودند

روز قبل که ما آمده بودیم قیر برای تظاهرات ، نیروهای ژاندارمری کم بودند. از هنگ فیروزآباد درخواست کمک کرده بودند و نیروهای زیادی مسلح از فیروزآباد به قیر آمده بودند. نیروهای ژاندارمری هم در حیاط و هم بر روی ساختمانهای ژاندارمری سنگر بسته بودند.

شعارهای ما شروع شده بود و از ژاندارمری به مردم هشدار میدادند که متفرق بشوند.

خاطرات لحظه ی جانبازی ، و شهادت شهید بحرانی و شهید کریمی

وقتی دیدند مردم دست بردار نیستند ، تیراندازی کردند و به همین دلیل هم قسمتی از مردم عقب نشینی کردند. تیراندازی ها شدت گرفت و در همین لحظات بود که یک نفر به نام سید محمد نبی بحرانی به شهادت رسید.

یکی دیگر از شهدا بنام شهید فرج الله کریمی با من فاصله ی زیادی نداشت و ما درحال پرتاب سنگ به سمت پاسگاه بودیم که در خلال تیراندازی ها یک لحظه دیدم که شهید کریمی کنار بولوار دراز کشیده و فهمیدم که تیر به او اصابت کرده است.

رویم را از طرف شهید کریمی به سمت پاسگاه برگردانم که ناگهان چندین گلوله ی پیاپی به پای راست من اصابت کرد و بلافاصله به زمین خوردم. کشان کشان خودم را به سمت درختهای کنار خیابان کشیدم تا اصابت مجدد گلوله در امان بمانم. در این فاصله ی کمی که با درختهای کنار داشتم تا محلی که گلوله خوردم آسفالت غرق به خون شد و در کنار جاده خون جاری بود. شدت خونریزی زیاد از حد بود.

میخواستم خودم را به کنار درخت برسانم پایی که تیر خورده بود به لبه چینی اطراف درختان گیر کرد و درد زیادی را متحمل شدم.

ژاندارمری گمان کرده بود که ما مسلح هستیم و کنار درختان سنگر گرفته ایم ، به شدت به سمت ماها تیر اندازی میکرد. ولی حقیقت امر این بود که مردم اصلاً اسلحه ای نداشتند. سلاح مردم فقط سنگ بود. یک نفر هم با انبُردست می خواست سیم های اطراف ژاندارمری را قطع کند (خنده) ، یا قلابسنگ داشتند ، اینها سلاح ما بود.

خلاصه من دیگه بخاطر خونی که از بدنم خارج شده بود بی حال افتادم. مردم آمدند و من را به بهداری قیر رساندند.

ژاندارمری گفته بود کسانی که تیر خورده اند باید جریمه بپردازند

به دوجای بدنم تیر اصابت کرده بود ، چند تیر به بالای زانو ، و چند تیر هم به پایین زانوهایم اصابت کرده بود. در بهداری قیر فقط  قسمت ران من را پانسمان کرده بودند و متوجه نشدند که ساق پای من نیز چند گلوله اصابت کرده است ، به همین دلیل خون بسیاری همچنان از بدن ما خارج میشد و کسی علت را نمی فهمید.

پاسگاه گفته بود هرکسی که تیر خورده باید جریمه ی تیرها را بپردازد و آمبولانس ها هم حق ندارند زخمی ها را به جایی منتقل کنند. یکی از آشناهای ما که آن زمان در بانک صادرات کار میکرد ، توانست با شهرداری هماهنگ کند و با آمبولانس شهرداری ما را به جهرم منتقل کردند.

آقا سید حسین آیت اللهی در جهرم گفت برایم خون جمع کنند

در جهرم مرحوم آیت الله سید حسین آیت الله برای ما خون جمع کرده بود و پس از رسیدگی های اولیه ، ما رو به شیراز منتقل کردند. همراهان ما بعدها گفتند که از جهرم تا برسیم به شیراز حدوداً 7000 سی سی خون به ما تزریق کرده بودند ، و جالب اینکه هنوز متوجه نشده بودند که پایین زانوهای من هم تیر اصابت کرده و فقط بالای زانوهایم را پانسمان کردند.

ما را به بیمارستان سعدی که می شود شهید فقیهی امروز بردند. شهید فقیهی دکتر اورتوپدی من بود. وقتی به هوش آمدم دکتر فقیهی به من گفت آقای محمدی 17 ساعت در اتاق عمل بوده اید و هزینه ی هنگفتی برای درمان شما خرج شده است که البته یک ریال هم از من نگرفتند.

بیمارستان من را امیر حقیقی تصادفی از کازرون به شهربانی معرفی کرده بود

از لحظه ای که وارد بیمارستان سعدی شدیم تا یک ماه و نیم ، یعنی تقریبا تا پیروزی انقلاب اسلامی ما را از دولت و ژاندارمری ها مخفی نگه داشتند. من را بنام امیر حقیقی از کازرون که تصادف کرده معرفی میکردند. سه یا چهار مرتبه از طرف شهربانی شیراز آمدند در بیمارستان و دنبال محمدی میگشتند که از قیر تیر خورده و به شیراز منتقلش کردند. اومدن بالای سرم و گفتند شما محمدی هستی؟ گفتم محمدی کیه؟ مگه شماها سواد ندارید؟ من امیر حقیقی هستم از کازرون و تصادف کردم. میگفتند که نه ، ما میدونیم که تو محمدی هستی. بهشون گفتم : حتماً شما بهتر از من خودم رو میشناسید ، وگرنه من امیر حقیقی هستم. خلاصه زیر بار نرفتیم و اونها هم ماها رو رها کردند.

یکی از پرستاران که بعدها فهمیدند نفوذی بوده بالای سرم آمد و گفت که قرار است از شهربانی بیایند و تو را ببرند. وقتی شهید فقیهی بالای سرم آمد قضیه را به او گفتم و ایشان گفت: پسر مگه کسی میتواند تو را ببرد؟ اگر همه ی شهربانی هم مسلح به بیمارستان حمله کنند نمی توانند تو را ببرند.گفتم: چطوری؟

شهید فقیهی گفت: راه های مخفی آماده کردیم که به محض ورودشان ، شماها رو مخفیانه از اینجا خارج می کنیم.

شهید دسغیب پیغام داد که هرچه نیاز داشتید به دکترها بگویید

خب ما هم با ایشان و هم با آیت الله محلاتی ارتباط داشتیم. شهید دستغیب پیام داده بود که هرچیزی که نیاز دارید به دکترها بگویید تا به ما برسانند.

برادر ما رفت پیش شهید دستغیب. برادرم به شهید دستغیب گفته بود که آقا گفته اند احتمال دارد محمدی را از بیمارستان ببرند.

شهید دستغیب پرسیده بود: چه کسی ببرد؟

برادرم گفته بود: نیروهای شهربانی

شهید دستغیب گفته بود: هیچکس نمیتواند شما را از بیمارستان ببرد.

همه مردم شیراز و دکترها و پرستاران بیمارستان شهید فقیهی واقعاً انقلابی بودند و بی نهایت به انقلابی ها کمک کردند. کافی بود بگویند یکی از زخمی ها به خون احتیاج دارد ، در کمترین زمان ممکن مهیا میشد. و این دکترها و پرستان در کمال احترام با ما رفتار میکردند. زحمات شهید فقیهی هرگز فراموش نخواهم کرد و ممنون زحمات ایشان هستم.

از روی تخت لحظه ی ورود امام خمینی را مشاهده میکردم

لحظه ای که امام وارد ایران شد من در بیمارستان بودم و توانایی روی ویلچر نشستن را هم نداشتم. با همان تخت من را بردند روبروی تلوزیون و از تلوزیون این لحظه ی تاریخی و فراموش نشدنی را مشاهده کردم.

لحظه ی پیروزی انقلاب همافران به بیمارستان ما آمدند و ما را مورد تفقد قرار دادند.

طلبکار هیچکس نیستم/اگر رهبر فرمان دهد عصازنان به جهاد میروم

خیلی ها ما را سرزنش میکردند که اگر انقلاب به ثمر نرسد ، جوانی و آینده ی خودت را خراب کرده ای. ولی خدا میداند با اینکه میدانستیم ممکن است انقلاب به پیروزی نرسد و ما دیگر هیچ امنیتی نداشته باشییم ، اما همینکه به فرمان امام عمل کرده بودیم برایمان بس بود. این جانبازی کمترین کاری بود که از دستمان بر می آمد و بسیار بسیار ناراحتیم که چرا شهید نشدیم. امروز هم از هیچکس طلبکار نیستم چراکه به وظیفه ام عمل نموده ام و اگر همین الان امام خامنه ای فرمان جهاد دهد ، عصازنان به میدان نبرد می شتابم.

پایان گفتگو/

 


کلیه حقوق این وب سایت برای سفیر سیستم محفوظ می باشد.