کد مطلب 1914- ۱۵ مرداد ۱۳۹۳ - ۸:۱۰:۲۹


به بهانه 15 مرداد شهادت سرلشکر خلبان عباس بابایی

خلبانی که طلاهای همسرش را فروخت تا کارمندانش در شب عید شرمنده زن و فرزندانشان نشوند!

مصطفی لعل شاطری: این خلبان با بیش از 3000 ساعت پرواز با انواع هواپیماهای جنگنده ، قسمت اعظم عمر خویش را در پروازهای عملیاتی و یا قرارگاه ها و جبهه های جنگ در غرب و جنوب کشور سپری کرد و به همین ترتیب چهره آشنای بسیجیان و یا وفادار فرماندهان قرارگاه های عملیاتی بود و تنها از سال 1364 تا هنگام شهادت ، بیش از 60 ماموریت جنگی را با موفقیت کامل به انجام رسانید!

به گزارش پرگون به نقل از قدس آنلاین سرلشکر خلبان ، شهید عباس بابایی ، بزرگ مردی بود که در مکتب شهادت پرورش یافت . مجاهدی که زهد و تقوایش بسان دریایی خروشان بود و هر لحظه از زندگانیش موجها در برداشت. مرد وارسته ای که سراسر وجودش عشق و از خودگذشتگی و کرامت بود ، رزمنده ای که دلاور میدان جنگ بود و مبارزی سترگ با نفس اماره خویش . از آن زمان که خود را شناخت کوشید که تا جز در جهت خشنودی حق تعالی گام برندارد . براستی او گمنام ، اما آشنای همه بود . از آن روستایی ساده دل ، تا آن خلبان دلیر و بی باک.
عباس بابایی سومین فرزند از خانواده نه نفره‌ی مرحوم حاج اسماعیل بابایی در روز چهاردهم آذر ماه سال 1329 در خانواده‌ی مذهبی در شهر قزوین به دنیا آمد. دوره‌ی ابتدایی را در دبستان دهخدا و دوره متوسطه را در دبیرستان نظام وفا گذراند و در سال 1384 به دانشکده خلبانی نیروی هوایی راه یافت و پس از گذرانیدن دوره آموزش مقدماتی برای تکمیل دوره به آمریکا اعزام شد . شهید بابایی در آمریکا شهید بابایی در سال 1349 برای گذراندن دوره خلبانی به آمریکا رفت . طبق مقررات دانشکده می بایست به مدت دو ماه با یکی از دانشجویان آمریکایی هم اتاق می شد . آمریکاییها ، در ظاهر ، هدف از این برنامه را پیشرفت دانشجویان در روند فراگیری زبان انگلیسی عنوان می کردند؛ اما واقعیت چیز دیگری بود . چون عباس در همان شرایط تمام واجبات دینی خود را انجام می داد از بی بند و باری موجود در جامعه امریکا پرهیز می کرد .
هم اتاقی او در گزارشی که از ویژگیها و روحیات عباس نوشته ، یادآور می شود که بابایی فردی منزوی و در برخوردها ، نسبت به آداب و هنجارهای اجتماعی بی تفاوت است . از رفتار او بر می آید که نسبت به فرهنگ غرب دارای موضع منفی می باشد و شدیدا به فرهنگ سنتی ایرانی پای بند است . همچنین اشاره کرده که او به گوشه ای می رود و با خودش حرف می زند؛ که منظور او نماز و دعا خواندن عباس بوده است.

ماجرای فارغ التحصیلی از امریکا
شهید بابایی ماجرای فارغ التحصیلی خود را از دانشکده خلبانی ایالات متحده آمریکا چنین تعریف کرده است : دوره خلبانی ما در آمریکا تمام شده بود اما به خاطر گزارشاتی که در پرونده خدمتیم درج شده بود تکلیفم روشن نبود و به من گواهینامه نمی دادند؛ تا این که روزی به دفتر مسئول دانشکده که یک ژنرال آمریکایی بود احضار شدم . به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم . او از من خواست که بنشینم . پرونده من در جلو او ، روی میز بود . ژنرال آخرین فردی بود که می بایستی نسبت به قبول و یا رد شدنم اظهار نظر می کرد . او پرسش هایی کرد که من پاسخش را دادم . از سوالهای ژنرال بر می آمد که نظر خوشی نسبت به من ندارد . این ملاقات ارتباط مستقیمی با آبرو و حیثیت من داشت ؛ زیرا احساس می کردم که رنج دو سال دوری از خانواده و شوق برنامه هایی که برای زندگی آینده ام در دل داشتم ، همه در یک لحظه در حال محو و نابودی است و باید دست خالی و بدون دریافت گواهینامه خلبانی به ایران برگردم . در همین فکر بودم که در اتاق به صدا در آمد و شخصی اجازه خواست تا داخل شود او ضمن احترام ، از ژنرال خواست تا برای کار مهمی به خارج از اتاق برود . با رفتن ژنرال ، من لحظاتی را در اتاق تنها ماندم . به ساعتم نگاه کردم ؛ وقت نماز ظهر بود . با خود گفتم کاش در اینجا نبودم و می توانستم نماز را اول وقت بخوانم . انتظارم برای آمدن ژنرال طولانی شد . گفتم که هیچ کار مهمی بالاتر از نماز نیست ، همین جا نماز را می خوانم. انشاء الله ، تا نمازم تمام شود او نخواهد آمد.
به گوشه ای از اتاق رفتم و روزنامه ای را که همراه داشتم به زمین انداختم و مشغول نماز شدم . در حال خواندن نماز بودم که متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است . با خود گفتم چه کنم ؟ نماز را ادامه بدهم یا بشکنم ؟ بالاخره گفتم نمازم را ادامه می دهم ، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد . سرانجام نماز را تمام کردم و در حالی که بر روی صندلی می نشستم از ژنرال معذرت خواهی کردم.
ژنرال پس از چند لحظه سکوت نگاه معناداری به من کرد و گفت : چه
می کردی ؟
گفتم : عبادت می کردم.
گفت : بیشتر توضیح بده .
گفتم : در دین ما دستور بر این است که در ساعت هایی معین از شبانه روز باید با خداوند به نیایش بپردازیم و در این ساعت زمان آن فرار رسیده بود؛ من هم از نبودن شما در اتاق استفاده کردم و این واجب دینی را انجام دادم . ژنرال با توضیحات من سری تکان داد و گفت : همه این مطالبی که در پرونده تو آمده مثل این که راجع به همین کارهاست . این طور نیست ؟ پاسخ دادم : آری همین طور است . او لبخندی زد . از نوع نگاهش پیدا بود که از صداقت و پای بندی من به سنت و فرهنگ و رنگ نباختنم در برابر تجدد جامعه آمریکا خوشش آمده است . با چهره ای بشاش خودنویس را از جیبش بیرون آورد و پرونده ام را امضا کرد . سپس با حالتی احترام آمیز از جا برخاست و دستش را به سوی من دراز کرد و گفت : به شما تبریک می گویم . شما قبول شدید . برای شما آرزوی موفقیت دارم . من هم متقابلا از او تشکر کردم .
احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم . آن روز به اولین محل خلوتی که رسیدم به پاس این نعمت بزرگی که خداوند به من عطا کرده بود ، دو رکعت نماز شکر خواندم .

سال های تلاش...
با ورود هواپیماهای پیشرفته اف 14 به نیروی هوایی ، شهید بابایی که جزو خلبانهای تیزهوش و ماهر در پرواز با هواپیمای شکاری اف 5 بود ، به همراه تعداد دیگری از همکاران برای پرواز با هواپیمای اف 14 انتخاب و به پایگاه هوایی اصفهان منتقل شد . با اوجگیری مبارزات علیه نظام ستمشاهی ، بابایی به عنوان یکی از پرسنل انقلابی نیروی هوایی ، در جمع دیگر افراد متعهد ارتش به میدان مبارزه وارد شد . پس از پیروزی انقلاب اسلامی ، وی گذشته از انجام وظایف روزمره ، بعنوان سرپرست انجمن اسلامی پایگاه ، به پاسدارای از دستاوردهای پرشکوه انقلاب اسلامی پرداخت . شهید بابایی با دارا بودن تعهد ، ایمان ، تخصص و مدیریت اسلامی چنان درخشید که شایستگی فرماندهی وی محرز و در تاریخ 7/5/1360 فرماندهی پایگاه هشتم هوایی بر عهده وی گذاشته شد . شهید بابایی با استفاده از امکانات موجود در پایگاه به عمران و آبادانی روستاهای مستضعف نشین حومه پایگاه و شهر اصفهان پرداخت و با تامین آب آشامیدنی و بهداشتی ، برق و احداث حمام و دیگر ملزومات بهداشتی و آموزشی در این روستاها ، گذشته از تقویت خط سازندگی انقلاب اسلامی ، در روند هر چه مردمی کردن ارتش و پیوند هر چه بیشتر ارتش با مردم خدمات شایان توجهی را انجام داد . شهید بابایی ، با کفایت ، لیاقت و تعهد بی پایانی که در زمان تصدی فرماندهی پایگاه اصفهان از خود نشان داد در تاریخ 9/9/ 1362 با ارتقاء به درجه سرهنگی به سمت معاون عملیات فرماندهی نیروی هوایی ارتش منصوب و به تهران منتقل گردید . او با روحیه شهادت طلبی به همراه شجاعت و ایثاری که در طول سالهای بعد ، در جبهه های نور و شرف به نمایش گذاشت ، صفحات نوین و زرینی بر تاریخ دفاع مقدس و نیروی هوایی
ارتش جمهوری اسلامی ایران افزود و با بیش از 3000 ساعت پرواز با انواع هواپیماهای جنگنده ، قسمت اعظم عمر خویش را در طول این سالها در پروازهای عملیاتی و یا قرارگاه ها و جبهه های جنگ در غرب و جنوب کشور سپری کرد و به همین ترتیب چهره آشنای بسیجیان و یا وفادار فرماندهان قرارگاه های عملیاتی بود و تنها از سال 1364 تا هنگام شهادت ، بیش از 60 ماموریت جنگی را با موفقیت کامل به انجام رسانید . شهید بابایی برای پیشرفت سریع عملیاتها و حسن انجام امور ، تنها به نظارت اکتفا نمی کرد ، بلکه شخصا پیشگام و پرچم دار می شد و در جمیع ماموریتهای جنگی طراحی شده ، برای آگاهی از مشکلات و خطرات احتمالی ، اولین خلبانی بود که در این گونه ماموریتها شرکت می کرد . شهید سرلشکر بابائی به علت لیاقت و رشادتهایی که در دفاع از آرمانهای نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و سرکوب و دفع تجاوزات دشمنان از خود بروز داد در تاریخ 8/2/1366 به درجه سرتیپی مفتخر شد و در پانزدهم مرداد همان سال در حالی که به درخواستهای پی در پی دوستان و نزدیکانش مبنی برشرکت در مراسم حج آن سال پاسخ نه را داده بود برابر با روز عید قربان در یک عملیات برون مرزی به شهادت رسید . از نزدیکان شهید نقل شده که وی چند روز قبل از شهادت در پاسخ پافشاریهای بیش از حد دوستانش جهت عزیمت به مراسم حج گفته بود : تا عید قربان خودم را به شما می رسانم.
سرلشکر شهید بابایی در هنگام شهادت 37 سال داشت ، او اسوه ای بود که از کودکی تا واپسین لحظات عمر گرانقدرش همواره با فداکاری و ایثار زندگی کرد و سرانجام نیز به آرزوی بزرگ خود که شهادت بود در روز عید قربان دست یافت و نام پرآوازه اش در تاریخ پر افتخار ارتش جمهوری اسلامی ایران جاودانه شد .

3 خاطره شنیدنی در باب شهید
ای کاش همه مثل او فکر می‌کردیم!
تیمسار خلبان علی‌اصغر جهانبخش نقل می کند: عباس همیشه علاقه داشت تا گمنام باقی بماند. او از تشویق، شهرت و مقام سخت گریزان بود. شاید اگر کسی با او برخورد می‌کرد، خیلی زود به این ویژگی‌ اش پی می‌برد.
زمانی که عباس فرمانده پایگاه اصفهان بود یک روز نامه‌ای از ستاد فرماندهی تهران رسید. در نامه از ما خواسته بودند تا اسامی چند نفر از خلبانان نمونه را جهت تشویق و اعطای اتومبیل به تهران بفرستیم. در پایان نامه نیز قیده شده بود که «این هدیه از جانب حضرت امام است». عباس نامه را که دید سکوت کرد و هیچ نگفت. ما هم اسامی را تهیه کردیم و چون با روحیه او آشنا بودم، با تردید نام او را جزء اسامی در لیست نوشتم و می‌دانستم که او اعتراض خواهد کرد. از آنجا که عباس پیوسته از جایی به جای دیگر می‌رفت و یا مشغول انجام پرواز بود، یک هفته طول کشید تا توانستم فهرست اسامی را جهت امضا به او عرضه کنم. ایشان با نگاه به لیست و دیدن نام خود قبل از اینکه صحبت من تمام شود، روی به من کرد و با ناراحتی گفت:
برادر عزیز! این حق دیگران است؛ نه من.
گفتم: مگر شما بالاترین ساعت پروازی را ندارید؟ مگر شما شبانه‌روز به پرسنل این پایگاه خدمت نمی‌کنید؟ مگر شما...؟
ولی می‌دانستم هر چه بگویم فایده‌ای نخواهد داشت، سکوت کردم و بی‌آنکه چیزی بگویم، لیست اسامی را پیش رویش گذاشتم. روی اسم خود خط کشید و نام یکی دیگر از خلبانان را نوشت و لیست را امضا کرد.
در حالی که اتاق را ترک می‌کردم، با خود گفتم که ای کاش همه مثل او فکر می‌کردیم.

استفاده از امکانات فرماندهی
«احمد اثنی‌عشر در خاطراتش نقل می کند: در دفتر شهید بابایی نشسته بودم که دختر سرهنگ بابایی زنگ زد. گفت: بگویید پدرم خودش را سریع به خانه برساند. حال مادرم خوب نیست.
موضوع را به شهید بابایی گفتم و با پیکان اداره به منزل رفتیم. جلو منزل که رسیدیم شهید بابایی سریعاً پیاده شد و به منزل، که در طبقه چهارم بود، رفت. لحظه‌ای بعد در حالی که ناراحتی در چهره‌اش پیدا بود، برگشت.
گفتم: چه شده؟
گفتند: حال خانم خیلی بد است.
گفتم: تا شما ایشان را پایین بیاورید من ماشین را جلو ساختمان می‌آورم.
گفتند: نه؛ با ماشین اداره نمی‌رویم. با ماشین خودم می‌رویم.
در آن زمان ایشان یک ماشین رنو داشتند. من سوئیچ را گرفتم و هر چه استارت زدم، ماشین روشن نشد.
گفتم: ماشین روشن نمی‌شود.
گفتند: از یک هفته پیش تا به حال خراب است.
گفتم: پس با همین ماشین برویم.
گفتند: نه!
سوار ماشین اداره شدیم و به منزل یکی از اقوامشان که چند بلوک پایین‌تر بود رفتیم. ماشین جلو بلوک پارک بود؛ ولی او سوئیچ را با خود به اداره برده بود. بالاخره به چند جا سر زدیم تا یک ماشین تهیه شد و همسرشان را به بیمارستان رساندند. این در حالی بود که فاصله منزل تا بیمارستان پایگاه حدوداً یک تا دو کیلومتر بیشتر نبود.
آن روز گذشت؛ ولی همیشه در ذهن من پرسشی بود که چرا شهید بابایی با اینکه آنروز حال همسرشان وخیم بود، حاضر نشدند از اتومبیل اداره استفاده کنند. سرانجام روزی موضوع را با ایشان در میان گذاشتم. شهید بابایی سکوت کردند. آنگاه گفتند: من هم از شما یک سؤال دارم. اگر این مشکل برای یک درجه‌دار و یا کارگر این پایگاه پیش می‌آمد او چه می‌کرد؟ آیا او هم ماشین اداره زیر پایش بود؟

فروش طلاهای همسر!
سید جلیل مسعودیان نیز می گوید: پنج یا شش روز به عید سال 1361 مانده بود. ساعت ده شب شهید بابایی به منزل ما آمد و مقداری طلا که شامل یک سینه‌ریز و تعدادی دستبند بود به من داد و گفت: فردا به پول نیاز دارم، اینها را بفروش.
گفتم: اگر پول نیاز دارید بگویید تا از جایی تهیه کنم.
او در پاسخ گفت: تو نگران این موضوع نباش. من قبلاً اینها را خریده‌ام و فعلاً نیازی به آنها نیست. در ضمن با خانواده‌ام هم صحبت کرده‌ام.
من فردای آن روز به اصفهان رفتم. آنها را فروختم و برگشتم. بعدازظهر با ایشان تماس گرفتم و گفتم که کار انجام شد. او گفت که شب می‌آید و پول‌ها را می‌گیرد. شهید بابایی شب به منزل ما آمد و از من خواست تا برویم بیرون و کمی قدم بزنیم. من پول‌ها را با خود برداشتم و بیرون رفتیم. کمی که از منزل دور شدیم، گفت: وضع مناسب نیست. قیمت اجناس بالا رفته و حقوق کارمندان و کارگران پایین است و درآمدشان با خرجشان نمی‌خواند و...
او حدود نیم‌ساعت صحبت می‌کرد. آنگاه روی به من کرد و گفت: شما کارمندها هم عیالوار هستید. خرجتان زیاد است و من نمی‌دانم باید چه کار کنم.
بعد از من پرسید: این بسته اسکناس‌ها چقدری است؟
گفتم: صد تومانی و پنجاه تومانی.
پول ‌ها را از من گرفت و بدون اینکه بشمارد، بسته پول‌ها را باز کرد و از میان آنها یک بسته اسکناس پنجاه تومانی درآورد و به من داد. گفت: این هم برای شما و خانواده‌ات. برو شب عیدی چیزی برایشان بخر.
ابتدا قبول نکردم. بعد چون دیدم ناراحت شد، پول را گرفتم و پس از خداحافظی، خوشحال به خانه برگشتم.
بعداً از یکی از دوستان شنیدم که همان شب پول‌ها را بین سربازان متأهل، که قرار بوده فردا برای مرخصی عید نزد زن و فرزندشان بروند، تقسیم کرده است.

منابع:
1-روزشمار شمسی. علی حائری و همکاران: 163.
2-روزها و رویداد ها. علی بری دیزچی و همکاران: 103-105.
3-شوق پرواز (نگاهی به زندگانی شهید بابایی). مصطفی جوان: مرکز اسناد انقلاب اسلامی.
4-شهید عباس بابایی. محمد حسین بهرامی: پژوهشکده.

 


کلیه حقوق این وب سایت برای سفیر سیستم محفوظ می باشد.